تبليغاتX
روزهای عمیق

روزهای عمیق

Julie River Writes Here

چهارشنبه سوری

 

آسمون صاف. ماه درشت و نقره ای. ستاره ها زیاد و ریز ریز. فرقی نمی کنه، چه آخرین چهارشنبه سال میلادی، چه آخرین چهارشنبه سال خورشیدی. چهار شنبه سوریه. نه ابر، نه برف، نه بارون. ولی هوا زیر صفر. و صدای ترقه، صدای جیغ ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 23:39  توسط Julie River  | 

رقصم گرفته بود، یک نفر در آب دارد می سپارد جان، نه نمی توانم فراموشت کنم

 

وقتی که خوب نیستی، خموش

 

 

پ.ن : عنوان، ابیاتی  از سه شاعر مختلف است، به ترتیب از "نمی دونم چه شاعری"،  نیما یوشیج، شمس لنگرودی 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 5:43  توسط Julie River  | 

وقتی پدر برای پدربزرگ شدن برنامه ای ندارد

درست است که هیچ کدام از ماها ازدواج نکرده ایم، اما این دلیل نمی شود که پدرم برای پدربزرگ شدنش برنامه ای نداشته باشد. حالا من نه، بالاخره یکی از ما تا 4 ، 5 سال دیگر ازدواج می کند و 2، 3 سال بعد ترهم بچه دار می شود، و پدر من باید همانقدر که پدر خیلی خوبی است – آنقدر پدر خوبی است  که توضیحش به خصوص توضیح  مهربانیهایش و لحن صدایش وقتی که مهربانی می کند  و حس دستهایش وقتی که آدم را نوازش می کند ، سخت است-  پدر بزرگ خوبی هم باشد. و به اعتقاد من پدربزرگ خوب بودن به  یک برنامه عملی خوب نیاز دارد، شما اسمش را بگذارید یک  خیال  پردازی جز به جز و مو به مو درباره آینده .  خیال پردازیی که معمولا  قبل از خواب شبانه  توی رختخواب اتفاق می افتد، همان جایی که روزی روزگاری پدر، برای پدر شدن نقشه می کشیده و همانطور که به شکم بزرگ مادر نگاه می کرده و رویش دست می کشیده ، برای به دنیا آمدن آرزویش ثانیه شماری می کرده. حالا باید قاعدتا مثل سالها پیش توی رختخواب دراز بکشد و به اینکه چطور نوه هایش را توی هوا پرتاب کند و قش قش بخندد  فکر کند و پیش پیش کلی لذت ببرد. اما من مطمئنم که پدر، مثل گذشته ها  فاصله زیادی بین توی رختخواب رفتن و به خواب رفتنش  نیست که بخواهد وقتی برای این خیال پردازیها بگذارد؛ چون تا سرش را روی بالش می گذارد صدای خر و پفش بلند می شود.  حتی اگر این مورد را هم نادیده بگیرم و بگویم که پدربزرگ شدن به این خیال پردازیها و برنامه ریزیها نیازی ندارد- که به اعتقاد من دارد-  اما نمی توانم بگویم که پدربزرگ بودن ، نسبت به پدر بودن کار متفاوتی نیست . چون فکر می کنم که هست و چون متفاوت است پدر باید خودش را برای پدربزرگ شدن آماده کند.  پدر من اما  چنین قصدی ندارد و این به خواب های زود هنگام شبانه و خیال پردازی نکردنش خلاصه نمی شود.

   آنقدر که من از پدربزرگ داشتن تجربه دارم، می دانم که پدربزرگ  با پدر سه فرق اساسی دارد: یک اینکه پدربزرگ  بیشتر از پدر وقت دارد، چرا که معمولا پدربزرگ ها باز نشسته اند،  و از طرفی می خواهند تمام بارهایی را که وقت نداشته اند با بچه هایشان در کوچه قدم بزنند و یا به سینما بروند، برای نوه هایشان تلافی کنند.  دو اینکه پدربزرگ ها  خیلی قصه بلدند و خیلی خوب قصه تعریف می کنند - و البته اینکه بیشتر شاهنامه تعریف کنند یا مثنوی  یا داستان  ضرب المثل های ایرانی و یا داستان های دیگر را بستگی به این دارد که چطور آدمی باشند که شرح دادنش خیلی طول می کشد و من ازش می گذرم. و  سه اینکه پدربزرگ ها  عادت دارند جدا از قصه های توی کتاب ها ، قصه زندگی خودشان را تعریف کنند و انگار این یک اصل ثابت است که همه پدربزرگ ها خیلی  قصه زندگیشان پر ماجراست و چه تلخ و چه شیرین خیلی شنیدنی است و اصلا انگار همه مردها منتظرند تا پدربزرگ شوند و به همه شیطنت های دوران بچگی و جوانیشان اعتراف کنند و رازهای مگویشان را نگه می دارند برای دوران پیری، برای نوه هایشان - و انصافا هم انگار هیچ گوش شنوایی به خوبی یک  نوه نیست ، شاید چون برای نوه ها ، پدربزرگ ها خیلی اسرار آمیزند؛ از دهه ها و سالهای بسیار دور می آیند، و نوه ها دوست دارند بدانند پدربزرگی که الان روبرویشان نشسته، این همه سال چه کار می کرده .  

اما پدر من هیچ کدام از این سه ویژگی را برای پدربزرگ شدن ندارد. اول اینکه پدر  آنقدر که کار می کند، هیچ وقت ، وقت زیادی ندارد. البته پدر بازنشسته است ولی دوره زمانه عوض شده و حقوق بازنشستگی آنقدر نیست که پدرها بعد از بازنشستگی بتوانند با خیال راحت توی خانه بنشینند و با نوه هایشان خوش بگذرانند. به همین خاطر هنوز هم کار می کند و با وضعی که در پیش است ، من اصلا خوش بین نیستم که وقتی چند سال بعد نوه دار شد، مجبور نباشد کار کند .  دوم اینکه پدر من خیلی کم قصه بلد است. نمی دانم دقیقا، مشکل از کجا بوده که پدر من که هم آدم تحصیل کرده ای است و هم ادب دوست، نتوانسته قصه های زیادی را حتی اگر برای خودش نه، لااقل برای آینده، برای نوه هایش از بر کند. شاید علتش همان کار زیاد و زود به خواب رفتن است.  و یا حتی اینکه پدر روز تعطیلی هم نداشته هیچ وقت  و روزهای تعطیل هم کار می کرده و بیشتر تعطیلات زندگیش به وقت هایی خلاصه می شود که مثل حالا بیکار بوده و از بیکاری زیاد بی حوصله  بوده و بی دل و دماغ.   سوم  اینکه  پدر خیلی اسرارآمیز نیست و قصه های زیادی ندارد که برای نوه هایش تعریف کند. پدر آنقدر ساکت و آرام بوده که کل خاطرات دوران بچگیش  در این که مادربزرگش از بین همه نوه هایش او را بیشتر دوست داشته و از همه بچه های کلاس باهوشتر بوده و بهتر انشا می نوشته خلاصه می شود . و آنقدر بی شیطنت بوده که کل شیطنت های دوران جوانیش را می شود در همان چند باری که با چند تا از  دوست دخترهایش، با سیمین و مریم و سعیده، دم دبیرستان و یا بعد از کلاس زبان  قرار می گذاشته و ساندویچ می خورده اند،  خلاصه کرد . بقیه اش را هم که با مادرم گذرانده، از همان روز خواستگاری، که قبل از اینکه زنگ در را بزند، می فهمد که زیپ شلوارش در رفته. و بعد هم که ما به دنیا آمده ایم و خبر داریم که زندگیش هیچ ماجرایی نداشته، غیر از دقایق خوبی  که در کنار هم در خانه گذرانده ایم و  کار و خستگی و آن باری که تصادف سختی کرده بود و  4، 5 ماهی که  ساکت و صبور  درد را تحمل می کرد . به علاوه  کلی سفرهای نرفته و بنزهای نداشته و چیزهایی که دلش می خواسته برای ما و برای مادر بخرد اما نتوانسته.   و تازه اینقدر از شکایت کردن اجتناب می کند و دلش نمی خواهد  از آدم هایی  که  توی کار برایش زده اند و حقش را خورده اند حرفی بزند، که من مطمئنم هیچ وقت داستان زندگی پر زحمت و خستگی ناپذیرش  را برای نو ه هایش تعریف نخواهد کرد.

به همین خاطر وقتی که فکرش را می کنم، می بینم پدر حتی اگر روزی بازنشسته شود و برای نوه هایش وقت داشته باشد اما قصه های زیادی بلد نیست که بخواهد برایشان تعریف کند.  و حتی حالا که بیکار است، می گوید که حوصله مثنوی خواندن ندارد و هیچ تلاشی برای اینکه چند قصه یاد بگیرد نمی کند .  می ماند همان چند ماجرای کوچک و ساده زندگی خودش .  آن ماجراها را هم که برای ما  چند بار تعریف کرده است . همین می شود که نگران می شوم  چرا پدر حوصله قصه آموختن ندارد و پیش پیش همه رازهای  زندگیش را برای ما گفته و دیگر هیچ چیزی را برای نوه هایش باقی نگذاشته است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 2:53  توسط Julie River  | 

شعر واقعی

این شهر/ شهر قصه های مادر بزرگ نیست / که زیبا و آرام باشد / آسمانش را / هرگز آبی ندیده ام/ من از اینجا خواهم رفت/ و فرقی هم نمی کند/ که فانوسی داشته باشم یا نه / کسی که می گریزد/ از گم شدن نمی ترسد . ( رسول یونان)

 شعر بالا، شعر خوبی است . از آن دست شعرهایی که من دوست دارم؛ شاعرانه است  از آن جهت که یک داستان را در چند سطر خلاصه کرده است،  و در عین حال، کرشمه به خرج نداده است. اما با وجود این ها ؛ برای من کاربردی ندارد. نمی  توانم وقتی که به شهرم فکر می کنم، با خودم زمزمه اش کنم . برای اینکه این شعر برای کسانی خوب است که وقتی شهرشان را دوست ندارند به هر کجایی که شد  فرار می کنند حتی اگر گم شوند.  من اما فرار نمی کنم ؛ مهاجرت می کنم.  اول از دست مادربزرگم شاکی می شوم که چرا کاری کرده که من آدم خیال پردازی شوم و فکر کنم شهر من بهترین جای دنیاست،  بعد به روحش پناه می برم و وقتی دوباره به یاد آوردم  که مادربزرگم دروغ نمی گفته و حتما شهر آرام و زیبا هم پیدا می شود، به فکر پیدا کردن آن شهر می افتم .  حالا کجاست آن شهر آرام و زیبا که آدم تویش  گم نمی شود؟  باید پیدایش کنم.

مضاف بر اینکه فکر می کنم فانوس کلمه ایست که برای این شعر که واقعیت جامعه امروزی  را روایت می کند، قدیمی و غیر قابل کاربرد است. نه تنها کلمه فانوس حتی چراغ هم کلمه مناسبی نیست. شاعر به جای فانوس باید می گفت ویزا *. می گویید نه، در شعر به جای کلمه فانوس بگذارید ویزا و دوباره شعر را بخوانید :  و فرقی هم نمی کند/ که ویزایی داشته باشم یا نه / کسی که می گریزد/ از گم شدن نمی ترسد.

نتیجه  اینکه منی که می خواهم مهاجرت کنم، اول باید شهر قصه ها را پیدا کنم و بعد ویزایش را جور کنم.  باید سریعتر دست به کار شوم . آدم  حتی اگر از دست شهرش نمیرد، از خیال پردازی ولی خواهد مرد.

 

 * نگویید " فانوس" استعاره ای از ویزا ست که به نظر من  نیست ، چون شعری که اینقدر واقعی است ، استعاره خرابش می کند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 19:56  توسط Julie River  | 

برنامه ریزی برای فردا یا پیش بینی می کنم روز بعد چه اتفاقی می افتد


می ترسی. می ترسی از اینکه می دونی فردا قراره چه اتفاقی بیفته. حتی وقتی که می دونی اتفاق فردا ، اتفاق خوبیه و اصلا ترسناک نیست. اما می ترسی از اینکه اگر همه چیزهای خوبی که پیش بینی می  کنی، اتفاق میفته، پس ممکنه روزی اتفاق بدی رو پیش بینی کنی و اون اتفاق رخ بده . و سرانجام اون روز می رسه. دقیقا نمی دونی کی؟ فردا؟ پس فردا؟ ولی به زودی. نهایتا تا یک ماه دیگه. می دونی . می دونی و حتی فکر کردن بهش سخته.
 پدرم ... پدرم ... یعنی واقعیت داره؟ خدایا یعنی واقعیت داره؟
چطوری برنامه ریزی کنم تا این اتفاق نیفته؟ کی، کجا باشم؟ می شه دقیق تر به من بگی؟ دلم می خواد به همه بگم. بگم که قدرش رو بیشتر بدونن. و یا حتی به خودش. که بدونه . که هول نشه.
خدایا  می شه عقبش بندازی؟ یک سال دیگه؟ فقط یک سال دیگه؟ یا چند ماه دیگه؟ خدایا می شنوی ؟ می شنوی؟ ... خدایااااااااااااااااااااااااااااااا



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 3:7  توسط Julie River  | 

نوبت آخر

ژولی  از دوستش خداحافظی کرد و برخلاف عادت معمول ، مقابل درب دانشگاه سوار تاکسی نشد و پیاده به راه افتاد. داشت  زندگیش را مرور می  کرد،  تمام کسانی که تا به حال عاشقش بوده اند یا از او کم سن تر بوده اند و یا بسیار بزرگتر. یادش آمد آخرین کسی که به او ابراز علاقه کرده بود، استاد میانسالش بود و صاحب همسر و فرزند و اینکه چقدر سخت از دست او نجات پیدا کرده بود. اما  خواب هایش مثل واقعیتهای بیداریش نبود. تمامی مردهایی که در خوابهایش برای او به نشان خداحافظی دست تکان می دادند و می رفتند، و در واقع اصلا معلوم نبود که کی آمده اند که حالا دارند می روند، هم سن و سال خودش بودند و نمی دانست که آنها چه کسانی هستند که فقط در خواب هایش هی راه می روند و راه می روند  و در بیداری اثری از آنها نیست.   داشت با احتساب تمامی اتفاقهای عاشقانه ای که در خواب و بیداری برایش اتفاق افتاده بود، سن  عاشق بعدی را تخمین می زد، که یادش افتاد برادر دوستش که سال ها پیش از همسرش  جدا شده بسیار اصرار دارد که  ژولی ای که این همه از او تعریف می کنند را  ببیند  و یاد اصرارهای چند باره  دوستش که "برادرم  عکسهات رو دیده و خیلی دوست داره حتما یک شب شام بریم پیشش "  و ژولی متحیر که " عکس های من ؟!" . یادش می آمد که چطور با ترس گفته بوده که  " تو نباید  عکسهای منو نشون برادرت  می دادی  " . ژولی همانطور که از عرض خیابان رد می شد ، با خودش  فکر کرد که حتما رابطه اش را با دوستش قطع خواهد کرد.
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 3:46  توسط Julie River  | 

صورتی شبیه به درون

" فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آیینه نباشد. تو درباره صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون توست. و بعد وقتی که چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آینه ای در برابرت می گیرد. وحشت خودت را مجسم کن!  تو صورت یک بیگانه را خواهی دید. و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی. صورت تو خود تو نیست" . *

حالا ولی در جهانی زندگی می کنیم که پر از آیینه هاست . چقدر خوب است که لااقل صورت من شبیه به خودم نیست. اگر شبیه به خودم بود؛ پیشانیم با وجود این همه  خیالات و کابوس ، حتما پر از خطوط پررنگ و مواج بود، نیم دایره های بزرگ و طولانی.  چشمهایم خیلی بزرگ تر و گشادتر بود که من اینقدر خوب همه جزییات را می بینم. و آن وقت حرارتشان هم راحتتر خارج می شد. و پلک هایم ، به اندازه ای که آدم بدی بوده  ام مورب بودند. دماغم حتما کوچکتر بود، وگرنه با وجود این دماغ بزرگ،  چرا من خیلی وقت ها نمی توانم راحت نفس بکشم؟!  لبهایم را تصور می کنم . حتما  بزرگتر از اینی بود که هست. و ضخیم تر.  در عوض  گونه هایم حتما سخت تر بود، با استخوان هایی درشت تر و به خوبی نشان می داد که چرا  با وجود لبهای بزرگم، داستان زندگی من خیلی رمانتیک نیست. مطمئنم اگر قرار بود صورتم کاملا شبیه به خودم باشد شکل صورتم تنها چیزی بود که هیچ فرقی نمی کرد. صورت من نه دایره است ، نه بیضی و نه لوزی . هشت ضلعی است. و بیشتر از هر چیزی درون من را نشان می دهد. و برعکس، ابروهایم هیچ ربطی به درون من ندارند. با این ابروها من خیلی قوی به نظر می رسم.

  همه اینها را که توی صورتم تصور می کنم، می بینم اگر شبیه به خودم بودم،  بزرگترین چشمها و لبهای دنیا را داشتم و پیشانی هیچ کسی به اندازه پیشانی من شلوغ و درهم  نبود.  

 

*میلان کوندرا. جاودانگی . صفحه 42

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 19:14  توسط Julie River  | 

لاک - سه روایت


 

روایت یک ، دخترهای باشعور لاک نمی زنند- پ می گوید از ناخن های بلند و از لاک زدن خوشش نمی آید.  یک بار که اصرار کردم تا بگذارد برایش لاک بزنم بهانه آورد که ناخن هایش کوتاه است اما خیلی مقاومت نکرد. جوری فیلم بازی کرد که من برنده باشم . برایم عجیب نبود. می دانستم نه تنها از ناخن بلند و لاک بدش نمی آید، بلکه برعکس، خیلی دلش می خواهد ناخن هایش را بلند کند و لاک بزند. هر وقت که من لاک می زدم می نشست و تماشا می کرد و بعد از اینکه لاک ها خشک می شد روی ناخن هایم دست می کشید.  لاک قرمز را برایش انتخاب کردم. حواسش بود که خوب لاک بزنم و بعد چند دقیقه ای با حوصله نشست و دست هایش را روی دسته مبل گذاشت تا لاک ها خشک بشوند. از چهره ژکندش پیدا بود که  خوشش آمده. طوری نمی خندید که من بفهمم اما آنقدر دست هایش را نگاه می کرد که هر کسی می دید، می فهمید. من هم خوشحال بودم . حس کسی را داشتم که توانسته آرزوی کسی را بر آورده کند . اما به یک ساعت نکشید که پ لاک هایش را پاک کرد.  فکر می کرد چطور وقتی این همه سال به همه گفته که لاک دوست ندارد، حالا می تواند زیر حرفش بزند. نه نمی توانست.  حاضر بود لاک قشنگ ناخن هایش را پاک کند اما وجهه اش در نظر دیگران فرقی نکند.  از دست خودش عصبانی شد که چرا اینقدر زود در مقابل من کوتاه آمده. حتی ترسید که من خوشحالیش را فهمیده باشم. بعد از این که لاک هایش را پاک کرد، گفت : " نمی دونم این دخترا چرا اینقدر لاک دوست دارن. لاکم شد چیز . دست آدمو از ریخت می ندازه. هر چیزی طبیعیش خوبه". و بعد از گفتن این جمله غصه ش بیشتر شد. به همه دخترانی که با خیال راحت لاک می زنند و بعد می نشینند و  ناخن هایشان را تماشا می کنند حسادت کرد. به همین خاطر ادامه داد : "عقلشون کمه به خدا". دلش گرفته بود اما با یک تیر دو نشان زد ، هم توجیه کرد که علت پاک کردن لاک هایش این است که دختر فهمیده ای است و همه این که چقدر بقیه دخترها  نفهمند. دلش کمی خنک شده بود حالا. اما همچنان داشت فکر می کرد . به این فکر می کرد که آیا دیگران یادشان مانده که پ سالها تاکید می کرده که از لاک بدش می آید. همانطور که به ناخن هایش نگاه می کرد، آروم گفت: " از لاک بدم می آید،  اما ناخن بلند قشنگه."

 

روایت دو ، لاک جیغ - سین خیلی با تاکید می گوید که از لاک های جیغ بدش می آید. این جمله را یکی دوبار تکرار می کند:" دختر جلفا از این لاکا می زنن". می خواهد من به خاطر اینکه لاک های ملایم می زند ، نه تنها تحسینش کنم بلکه او را بپرستم. حتما دوست دارد فکر کنم خیلی دختر با شعوری است . یا توقع دارد بگویم " تو چقدر با همه دخترا فرق داری". آره. این را بیشتر دوست دارد. دوست دارد همه فکر کنند خیلی با بقیه فرق دارد.اما،  اصلا به ذهنش خطور نمی کند که به این دلیل باید نشان بدهد با بقیه فرق دارد، که از بقیه با شعورتر است. نه . فکر می کند باید نشان بدهد با بقیه فرق دارد چون از همه با کلاس تر است. و همه باید این را بفهمند و تحسینش کنند.  در واقع سلائق سین مربوط به شعورش نمی شود. بلکه از کلاسش ناشی می شود. از ماشین آخرین مدل پدرش که کمتر پدری دارد. پدرش را می پرستد و مادرش را. چون اگر آن ها را نداشت و یا آن ها آنقدر ثروتمند نبودند ،  به چیز دیگری نمی توانست افتخار کند. به هوش و سوادش؟ به هنرش ؟ به چی ؟ هیچ چیز - البته دختر زیبایی است و زیباییش هم بیشتر ناشی از کلاس لباس هایش می شود، در واقع بیشتر دختر خوش تیپی است تا زیبارو-   به همین خاطر تاکید می کند که از لاک های جیغ بدش می آید تا همه بفهمند که او دختر با کلاسی است و با بقیه فرق دارد. میم پسر با هوشی نیست.  مثل سین است . به همین خاطر نمی فهمد که  سین دختر خاصی نیست بلکه یک دختر معمولی است و تاکیدش بر نفرت داشتن از لاک جیغ به با کلاس بودنش  مربوط می شود و نه به هوش و سوادش و یا به هنرش.  میم عاشق سین شده است . سین از روزی که این را فهمیده گاهی برای میم لاک جیغ می زند و این طور توضیح می دهد که به خاطر میم این لاک را زده چون فکر می کند ممکن است میم لاک جیغ دوست داشته باشد. میم از لاک جیغ خوشش می آید  و  هر چه فکر می کند یادش نمی آید که از قبل، لاک جیغ دوست داشته،  یا از از لاک جیغ بدش می آمده اما از وقتی با سین آشنا شده و سین لاک جیغ می زند ، از لاک جیغ خوشش می آید. میم دیگر به لاک جیغ فکر نمی کند . مهم این است که سین دختر باکلاسی است و میم توانسته دل او را بدست بیاورد.

 

روایت سه، مست لاک - شین هر وقت حالش خوب است لاک می زند و  هر وقت هم که حالش بد می شود؛ لاک می زند تا حالش خوب شود. شین لاک های رنگارنگ خیلی دوست دارد. ، قرمز، نارنجی، بنفش . و با لاک زدن ناخن های دستش رضایت نمی دهد. باید ناخن های پایش را هم لاک بزند. شین عادت دارد هر وقت  ناخن هایش را لاک می زند ، ناخن های دستش  را فوت کند و بعد مادرش را هر جا هست گیر بیاورد و بنشیند به حرف زدن تا ناخن های پایش خشک بشود.  شین عادت دارد هر وقت ناخن هایش خشک شد ، یک کم برای مادرش برقصد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:11  توسط Julie River  | 

وسواس زیبایی و دوری از سیاست

اگر روان شناسانه نگاه کنم  باید این جمله تکراری را بگویم که آدم ها ذاتا زیبایی را دوست دارند و به همین دلیل هی با شکل و قیافه خودشان ور می روند؛ جراحی زیبایی و آرایش های کاریکاتوری و الخ .  اگر جامعه شناسانه – روانشناسی اجتماعی - نگاه کنم ، می گویم  بعضی آدم ها وسواس دارند به قیافه خودشان،  چون نسبت به حرف مردم نسبت به خودشان وسواس دارند در واقع.

اما نهایتا مثل کوندرا فکر می کنم: " مردم هر قدر به سیاست و منافع دیگران بی قیدتر باشند، بیشتر درباره صورت خودشان وسواس پیدا می کنند. فردگرایی زمانه ما. " *


*جاودانگی. میلان کوندرا

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:8  توسط Julie River  | 

ترس از نفرت

"اگنس به یاد زن جوانی افتاد که چند ساعت پیش وارد سونا شد، و برای آنکه خود را معرفی کند و آن را بر دیگران تحمیل نماید از همان لحظه ای که  پا به درون گذاشت اعلام کرد که از دوش آب گرم و فروتنی متنفر است. اگنس مطمئن بود که دقیقا همین انگیزه باعث شده  که دختر سیه مو لوله اگزوز را از موتور سیکلتش جدا کند. این موتور نبود که صدا می کرد، بلکه خویشتن دختر سیه مو بود؛ او برای آنکه شنیده شود، برای آنکه به درون آگاهی دیگران رسوخ کند، اگزوز پر سروصدای موتور سیکلت را به روح خودش وصل کرده بود. به موهای مواج آن روح پر سروصدا نظر دوخت و دریافت که از ته دل آرزوی مرگ دختر را دارد. اگر در آن لحظه اتوبوس دختر را زیر می گرفت و او را غرق در خون بر جاده رها می کرد، اگنس نه دچار وحشت می شد و نه افسوس، بلکه فقط احساس رضایت می کرد. 

ناگهان ترسان از نفرت خویش به خود گفت: جهان بر لبه یک مرز قرار گرفته است؛ اگر از لبه این مرز بگذریم همه چیز به دیوانگی می کشد."


* به نقل از میلان کوندرا در کتاب جاودانگی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:20  توسط Julie River  |